تبليغاتX
هستم ، پس زندگی می کنم...
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

 

 

یادته گفتم : مسأله ، باید حلت کنم !

خب اومدم یاد آوری !!!*

 

 

 

* خوشحالم که تا یه جاهایی پیش رفتم واسه حل کردنت !

* سکوتم از رضایت نیست

    دلم اهل شکایت نیست ... شاید!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

دوشنبه دهم تیر 1387

دیروز ...

جشن فارغ التحصیلی بود!

اما من می گم جشن به خود اومدن!

با تموم نشانه هایی که از دیروز گرفتم ،

بار دیگه به خودم گفتم که تازه اول راهم...

حس اینکه بار سنگین تری از این به بعد رو دوشمه !

سنگین و ...

و باید خیلی بیشتر مواظب بود!

حس خاص دوگانه ای داشتم (توصیفش واقعاْ برام سخته!)

امروز...

دعا می کنم که از حرکت باز نمونم!

اینکه فردا رو روشن تر و بهتر و زیباتر بسازم !

آمین

 

* شکر

** عزیزان من :

پری مهربون سعیده دلسوز، یاسی فعال ، مرجان بلا ، سمانه آروم، حمیده باحالو محبوبه عزیزم و  جواتی سرخوش، سُلی  نازنین ، مهکامه نازم،  پوری نسبتاً محترم که با وجود  تموم کل کل ها و ...    خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ... و تمام همدوره ای های خوبم !

به راستی که هر کدومتون مرا با دنیای جدیدی آشنا ساختید ، سلامت و دلگرم باشید .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط معصومه  | 

سه شنبه چهارم تیر 1387
 

 

مادر ...

کسی که صادقانه  درس زندگی را به من آموخت.

امید که بتونم درس هامو خوب جواب بدم !

" دوستت دارم "

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط معصومه  |